سال ۸۶ هم  با آنهمه زشتي و زيبايهايش به پايان رسيد
  گذر عمر چنان برق آسا گذشت كه تنها با اثر غبارش بر چهره خودم آنرا احساس كردم
 سالها گذشت اما چنان حسرتي بر من گذشت كه گويي از شهر و ديارام فرار كرده ام و خودم را دربه تبعيد ابدي گرفتار كرده ام . اما نمي دانم شايد هم اين همان نفريني است كه تو در حقم كردي . براستي زندگي چه ارزشي دارد كه چنان روزگار بر آدمي منت مي گذارد بي آنكه از آدم نظر بخواهد و آدمي به ياوه گويي گرفتار مي سازد . به قول سياوش قميشي من همونم كه هنوز هم غم و غصم بي شماره ، اوني كه در راه محبت همه هستي شو د. بگذريم به از يكسال بلاخره اول فروردين ميهمان شهر خودم بودم .اما چه زود گذشت البته همين سه روز در ركاب جناب اورين مقدم بودم و تا مي تونسم مزاحم ايشان مي شدم . البته ايشان نيز بزرگواري نمودند و بنده حقير را چند روزي تحل نمودند . اما چيزي كه هيچ تغييري در من نكرد چهره شهر سوخته من بود .همان خيابانهاي تنگ و باريك و همان بي حوصلگي كه آدم از ديدن چهره هاي خسته به خود مي گيرد . شما در مقابل خميازه ديگري چكار مي كنيد مسلماً شما هم به خميازه مي افتيد .صد رحمت به خيابانهاي قديمي شهر مان . نمي دونم چه خبر شد و احتمالاً زلزله خيابانها را به صورت پستي و بلندي تبديل كرده .دنباله مطلب يه چند روز ديگه .