چگونه پایتخت نیشین شدم

 

 امان از این نوشابه تهران ، چه خاصیتی دارد این نوشابه های بی خاصیت تهران ، چه می کشیم از دست این نوشابه های داشی تهران ، یاد آن پسرک بازیگوش کوچه پس کوچه های باریک و غمزده شهر سوخته به خیر ،چه زود بزرگ شد همون پسر بچه ولگرد شهر گرمای کوره پزخانه ، همون پسرک شربت فروش خیابانهای خالی از مشتری ،که یکیش را می فروخت دوتایش را خودش می خورد آخر سر هم ظرف شربت در خرابه های خیابان تیره بختان تبدیل به توپی می شد به همراهی برو بچه های بازیگوش هم محلی و دست آخر ضربه های پاره آجر بود که ظرف را نشانه می گرفت و جزء پلاستیکی که به درد نون خشکی به درد کس دیگری نمی خورد.این پسرک من نیستم شاید تو باشی به هر حال شخیصت یه نفره فرقی نمی کنه شاید قالی می بافته شاید هم بچه تن لشی بوده ؟؟؟  سالها سوار بر باد گذشتند اما گویی این شهر جز به درد ول گشتن و روز گار بیهوده گذشتن به درد چیز دیگری نمی خوردتقصیری هم نداشت شهرهای مرزی چیزی برای گفتن ندارند نه امکاناتی و نه جایی برای پیشرفت شغلها قبلاً تقسیم شدن از پدر به پسر و... و من و تو مفت منتظر مانده ایم چاره چیست باید زورقی درست کرد و زد به دریا ی واهی ، دریای که وجود خارجی  دارد و در گمان و ذهنیتمان جستجویش کردیم دل به صحرا زدم اما گویا جزء مشتی ماسه خالی جیزی عایدمان نشد پس  کو آن آرزوهای کودکی و نوجوانی ظاهراً خوشبختی را فقط در کتابها می نویسند  ای کاش همان کودک می ماندیم اما نمیشه آدم قد می کشه سیبیل در می آره ، تسبیه بدست می گیره و می چرخونه دنبال جنس مخالف می گرده و آخر سر هم اونی که باید نشه می شه و یه مرتبه می بینی تو ماندی و کوله باری مسئولیتها و مشکلات دیگر از هنر و عاشقی خبری نیست تنها ماندی حتی از دوستانت رو بر می گردانی ، احساس حقارت می کنی ، تویی که روزگاریی سرتو بالا می گرفتی حالا پایین می اندازی و زود خودترا از مردمان قائم می کنی اینجا شهر منجمد شده است اینجا تو هیچی برای عرضه نداری نه تنها تو بلکه امثال تو بسیارند در این شهر و نه این شهر امثال این شهر دوروادور مرکز را گرفتند  به زورق شکسته ات پناه می بری و دل به دریا می زنی اندکی را از حرکت تو نگذشته زورق پر از آب می شود سردر گم می شوی دنبال چاره می گردی این زورق تحمل سنگینی ترا ندارد چه برسد به طوفان بعد از ساعتی زورق پر از آب شده و داخل آب فرو میرود و ترا با خود به پایین می کشد تا زیر گلو داخل آب فرو میروی ، مرگ را احساس می کنی فریاد کمک می زنی اما کسی نمی شنود دستهایت را بالا  و پایین می کنی ناگهان دستی لباست را سفت می گیرد و از داخل آب بیرون می کشد هنوز تو نفس می کشی و دوست داری زندگی کنی نجات دهنده با پوزخندی می گوید شهرستانی ....اینجا جای خوبی برای من وتو است اما اولش سخته دربدری داره اما یواش یواش راه و چاره را یاد می گیری   .اول باید لال بازی در بیاری و حرفی که در آن حدیث باشد بر زبان نیاری ،زمان به سرعت می گذرد و تو با مدرکت هم چیزی نشدی بازتو چشمها  همون شهرستانی در کسوت کارگر پیمان کاری و فوق فوقش با پارتی بازی یه کارمند ساده ، با خود می گویی عجب نوشابه تلخی داره اینجا ،خاصیت این نوشابه ها را این پایتخت نشین ها خوب می دانند همون دوران سربازی داخل مرکز یا حد اقل عبور اتوبوس داخل شهر و توقف چند دقیقه ای صرف یه بطری نوشابه همانا و قضیه بچه ته رون شدن همانا ، شاطر سوال می کنه شازده کی تهرون رسیدی ، منظورم اینه از اتوبوس تو آزادی پیاده شدی و بعد اومدی داخل تهران یا مستقیم اومدی اینجا ، معنی طنزش را نمی فهمی ، اون خودش هم نمی دونه فقط می خواد با قائم کردن لحجه اش و تحقیر کردن یکی مثل خودش به خودش موجودیت بدهد.اینجا همه ادا می کنند بچه ناف تهرونند یا حد اقل ده سالی هستش تو تهرونند یعنی به وضعیت تهران عادت کرده یا دیگه تابعیت تهران را قبول کرده اند و دیگه تو شهرستان کس و کاری ندارند اصلاً متولد تهرانند مادرشون اشتباهی تو شهرستان زائیده . تازه آبی و قرمز هم می شی امتیازش اینه که کلاس داره ،از این وضع راضی نیستی ،   اما سبزی فروش محل راضیه با لبخند رضایت می گه تهران بهشته کار و زندگی همینجاست خراب بمونه شهرستان مذکور ... اما ته دلت تو باهاش هم رای نیستی  ، آخرش هم نمی دونی چه جوری قصه را به پایان برسونی ، به خود نهیب می زنی ولش کن بی خیال بذار همین جوری بگذره .امان از این بی خیالی ....