پروژه کاملاًداخلی

 چند ماه پیش یکی از دوستان ایملی رابصورت فایل   پی دی اف    برایم فرستاده بود که از خواندن آن تا مدتها خنده ام می گرفت تنها من نبودم هر کس این عکس و این موضوع را می خواند نیشخندی می زد . تا اینکه چند روز پیش یک عکس واضح از آن بدستم رسید یاد آن امیل افتادم گفتم بد نیست تو وبلاگ متن آن را  بنویسم

نوشته از زبان حال یکی از ساکنین شهید محلاتی می باشد . و اینک شرح ماجرا : اهالی منطقه ما با جرثقیل های بزرگی که در کنار تاکید می کنم – کنار ساختمان ها و برجها ی بزرگ می گیرند آشنا هستند همان جرثقیل های تی شکل و زرد رنگ حالا چرا روی کلمه کنا تاکید می کنم و این جرثقیل ها چه ارتباطی به ستون وارونه دارند عرض می کنم آیا تا بحال به شهرک محلاتی سری زده اید آیا بنای یاد بود این شهرک را از نزدیک دیده اید آیا از خودتان پرسیده اید که این گنبد فلزی به این بزرگی چرا  ساخته شده است اما دو سال است که ادامه فعالیت این پروژه متوقف شده است آیا ترکیب گنبد فلزی بزرگ و جرثقیل قرار گرفته در زمین این بنا برایتان عجیب نیست همان طور که در عکس می بینید مقبره ای فلزی و بسیار بزرگ با اسکلتی کاملاً مدرن که بی تردید با هزینه هنگفتی را در بر داشته است ساخته شده است در عکس جرثقیل بزرگی در کنار اسکلت گنبد قرار دارد که البته هیچکدام از اینها وارونه نیست . وارونه ترین قسمت قصه ماست که جرثقیل در کنار گنبد قرار ندارد . بلکه سازندگان تیز هوش این بنای بزرگ ابتدا جرثقیل را در مرکز گنبد قرار داده اند بعد شروع به ساختن گنبد کرده اند همین طور که گنبدت اوج می گرفته جرثقیل هم کم کم در آن حبس می شد تا اینکه بالاخره یک روز ساخت این اسکلت گنبد تمام می شود  .چشمانتان را ببندید و به قوه تخیلتان فشار بیاورید تصور کنی همه نفس راحتی می کشند فریاد شادی از نهاد کارگران و کارگزاران این بنا بلند می شود همه به هم خسته نباشید می گویند خیلیها لبخند رضایت به لب دارند و با آستین پیراهنشان عرق پیشانی را خشک می کنند در میان این همهمه و فریادهای شادی یکبارهسکوتی سنگین حاکم می شود کار گر ساده ای از آن میان فریاد می زند جرثقیل را چه جوری بیرون بیاوریم این سوالی است که دوساله هیچکس نتوانسته به آن پاسخ بدهد . البته یک پیشنهاد است آن اینکه این بنای عظیم برای جذب توریت بهترین مکان می باشد خیلیها برای عکس انداختن در کنار این بنا پول خرج می کنند .

 یکی از دوستان تعریف می کرد چند سال پیش که بیکار شده بودم در در یکی از شرکتها به صورت کارگر پیمانکاری مشغول به کار شده بودم غروب یکی از روز های پاییز بود که خبر آوردند آقای شین که رییس امور حسابداری بوده با حفظ سمت رییس امور مالی میشه حالا خر بیار و باقالی بار کن گروه خدمات به رهبری آقای خ رییس خدمات و آقای میم پیمانکار خدمات مشغول به کار شد دو نفر کارگر که یکیش من بودم را نگه داشتند که همه جا را شستشو کنیم چون آقای شین به کارمندها قول داده اول از همه به امور شرکت رسیدگی شود مهمترین وحیاتی ترین آن که از نان شب هم مهمتره خدمات بود ما شروع کردیم به شستشو و نظافت از این طبقه به آن طبقه در این میان یک هیات بیشست نفره مارا مشایئت می کرد نزدیکیهای ساعت ده دیگه خانم ؟؟آقای شین زنگ زده بود که شام حاضره و آقای شین بهد از چندین ساعت خدمت به امور مسلمین اداره را به قصد خانه می خواستند ترک کنند همرا ایشان آقای فین رییس آتی خدمات بود بعد از یک سری بحث و دستور که نظافت به نحو احسن نشده و زمین یا همان ورودی شرکت سنگهایش قشنگ سفید نشده و کلی نظر خواهی و نظر دهی آقای فین گفتند حالا که این قسمت قشنگ تمیز نمی شه با اسکاج و وایتکس کارگران بشویند یه مرتبه تو دلم پقی کردم با خودم گفتم نادان زمین به این بزرگی آنهم ساعت 10 شب با دو تا کارگر می خوای با اسکاج بشوییم عین اینکه یک کامیون ماسه را با قاشق جابجا کنیم  زیاد سرتان به درد نیارم نیازی به توضیح نیست خودتان قضاوت کنید